تبليغاتX
بهداشت حرفه ای شهرستان میبد

 






راهنمای نحوه انجام اسپیرومتری 

این راهنما به طور خلاصه به مهمترین ضروریات نحوه انجام اسپیرومتری ویژه اپراتورهای اسپیرومتری می پردازد. در این راهنما مهمترین مراحل انجام اسپیرومتری و نیز آشنایی با لنواع پیغامهای خطا و نحوه رفع آنها همراه با نمودارهایشان توضیح داده شده است.

تهیه و تدوین:

دکتر کیوان کرمی فر

متخصص طب کار و استادیار دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی یزد

 

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: |

کارگاه "تدوین شناسنامه کارگاه" برگزار شد 

در راستای اجرای برنامه عملیاتی واحد بهداشت حرفه ای ، با حضور مسئولان بهداشت حرفه ای کارخانجات شهرستان، کارگاه آموزشی "تدوین شناسنامه کارگاه" با همکاری گروه تخصصی طب کار و واحد بهداشت حرفه ای مرکز بهداشت استان صبح امروز در محل آموزشگاه بهورزی شبکه بهداشت میبد برگزار شد.

 

                     اقای دکتر کرمی فر، متخصص طب کار و عضو هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی یزد                    

                      اندازه واقعی تصویر           اندازه واقعی تصویر          اندازه واقعی تصویر

در این کارگاه که تا ساعت 14 ادامه داشت، مسئولان بهداشت حرفه ای صنایع با نحوه تکمیل شناسنامه کارگاه آشنا شدند. بر اساس برنامه ریزی انجام شده در واحد بهداشت حرفه ای، قرار است تا پایان شش ماهه اول امسال تمام کارگاههای با جمعیت کارگری بالای 25 نفر، دارای شناسنامه کارگاه و شناسنامه شغل شوند.

برای اطلاع از گزارش کامل کارگاه روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: کارگاههای آموزشی |

مژده به متخصصان بهداشت حرفه ای 

آئین نامه کمیته حفاظت فنی و بهداشت کار دستخوش تغییرات اساسی شد.

از جمله این تغییرات حذف کلمه"ترجیحاْ" در تبصره ۱ ماده ۲ این آئین نامه است.

متن کامل آئین نامه به زودی در همینجا...

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: قانون و آئین نامه |

یادآوری مجدد ماده 93 قانون کار 

مدير عامل محترم شركت / واحد صنعتي  

  

سلام علیکم

احتراماً با توجه به اينكه تشكيل كميته هاي حفاظت فني و بهداشت كار در صنايع در راستاي بهسازي و ارتقاء شرايط مطلوب كارگاهي، كاهش حوادث و سوانح و تعديل عوامل زيان آور محيط كار، مؤثر مي باشد و از طرفي تشكيل كميته مذكور به موجب ماده 93 قانون كار جمهوري اسلامي ايران در كارگاههاي واجد شرايط لازم دانسته شده، مقتضي است در اسرع وقت نسبت به كارگيري نيروي متخصص بهداشت حرفه اي و تشكيل كميته حفاظت فني و بهداشت كار آن شركت اقدام و نتيجه را به اين مركز اعلام داريد.

 

 

 

دکتر محمد رضا قوه ندوشن

سرپرست شبكه بهداشت و درمان شهرستان میبد

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: |

قابل توجه شرکتهایی که تاکنون گزارش نهایی معاینات 85 کارگران خود را ارسال نکرده اند 

 

شركت / واحد صنعتي  

  

سلام علیکم

احتراماً پيرو نامه شماره 9169 مورخه 28/08/1385 با توجه به اينكه نسبت به انجام معاينات دوره اي كارگران خود در سال 85 اقدام ننموده ايد، به شما اخطـــــار مي گردد در صورتيكه ظرف مدت يكماه نسبت به اجراي ماده 92 قانون كار جمهوري اسلامي ايران اقدام ننماييد، اين مركز مجبور خواهد بود مراتب را از طريق مراجع قضايي پيگيري نمايد.

 

 

 

دکتر محمد علي حيدريان

سرپرست مركز بهداشت شهرستان میبد

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: نامه های ابلاغی به صنایع |

کارگاه آموزشی "آشنایی با موارد ارجاع در بیماریهای شغلی" 

روز گذشته کارگاه آموزشی"آشنایی با موارد ارجاع در بیماریهای شغلی" به همت گروه تخصصی طب کار دانشگاه و با گروه هدف مسئولین بهداشت حرفه ای شهرستانها، پزشکان طب کار کارخانجات و شرکتهای خدمات طب کار استان در محل سالن اجتماعات کلینیک تخصصی طب کار بیمارستان فرخی یزد برگزار شد.

دراین کارگاه اندیکاسیونهای ارجاع در موارد مختلف مورد بحث و بررسی قرار گرفت:

۱. موارد ارجاع بر اساس شرح حال بیمار

۲. موارد ارجاع بر اساس یافته های معاینات بالینی

۳. موارد ارجاع بر اساس یافته های پاراکلینیک

۴. موارد ارجاع بر اساس بیماری شناخته شده قبلی

در نهایت نمونه فرم ارجاع به شرکت کنندگان معرفی و در مورد نحوه تکمیل آن توضیحاتی داده شد.

برای دریافت گزارش کامل این کارگاه اینجا کلیک کنید...

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: کارگاههای آموزشی |

قابل توجه مسئولین بهداشت حرفه ای صنایع 

واحد بهداشت حرفه ای مرکز بهداشت شهرستان میبد با همکاری گروه تخصصی طب کار دانشگاه برگزار می کند:

 کارگاه آموزشی "آشنایی با شناسنامه کارگاه و نحوه تکمیل آن"

زمان: روز یکشنبه 23/02/86 از ساعت 8:00 تا 14:00

مکان:آموزشگاه بهورزی شبکه بهداشت و درمان شهرستان واقع در خیابان امام خمینی

حضور کلیه مسئولین بهداشت حرفه ای صنایع میبد در این کارگاه الزامی است.

متن نامه ابلاغی به واحدهای صنعتی دارای مسئول بهداشت حرفه ای را در زیر ببینید:

 

مدير عامل محترم شركت / واحد صنعتي  

سلام علیکم

احتراماً پيرو نامه شماره 1219 مورخه 02/02/1386 به اطلاع مي رساند با همكاري كلينيك تخصصي طب كار دانشگاه، كارگاه آموزشي يكروزه "نحوه تكميل شناسنامه كارگاه" در راستاي اجراي برنامه عملياتي مسئولين بهداشت حرفه اي صنايع، در مورخه 23/02/1386 از سـاعـت 8:00 الي 14:00 در محـل آموزشـــگاه بهــورزي اين مـركز ( به آدرس خيابان امام خميني، درمانگاه آيت اللهي سابق) برگزار خواهد شد. لذا خواهشمند است دستور فرماييد مسئول بهداشت حرفه اي آن واحد در كارگاه ياد شده حضور فعال داشته باشد.

رئوس برنامه ها به شرح زير است:

·        آشنايي با شناسنامه كارگاه و نحوه تكميل آن

·        آشنايي با برنامه عملياتي مسئولين بهداشت حرفه اي در سال 86

·        آشنايي با نحوه صحيح انجام معاينات دوره اي كارگران و مراحل مختلف آن

·        توزيع فرمهاي مورد نياز مسئول بهداشت حرفه اي و آشنايي با نحوه تكميل فرمها

·        پاسخ به سؤالات مطرح شده

 

 

دکتر محمد علي حيدريان

سرپرست مركز بهداشت شهرستان میبد

 

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: اخبار |

نکته هفته شانزدهم 

16- اولین شانس

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يک به يک آزاد ميکنم، اگر توانستي دُم یکی از اين سه گاو رو بگيري، ميتواني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تا حالا ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهند بود، پس به کناري دويد تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود.

دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمر چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. گاو با سُم به زمين ميکوبيد و خرخر ميکرد. جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو بعدي هر چيزي هم که باشد، از اين بهتر خواهد بود. به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو دوم نیز از مرتع عبور کند. براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت..!
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتني است. بهره گيري از بعضي فرصت ها ساده است و بعضي مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!!!

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته پانزدهم 

15- سخت‌ترین روزهای زندگی

خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم و بر روي پرده شب تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلمي مي ديدم. همان طور که به گذشته ام نگاه ميکردم روز به روز پرده ظاهر شد، يکي مال من يکي از آن خداوند. راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم. در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت. اتفاقا، آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود.

روزهايي با بزرگترين رنجها، ترسها، دردها، و ........ آنگاه از خدا پرسيدم: خداوندا تو به من گفتي که در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود و من پذيرفتم زندگي کنم. خواهش ميکنم بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتي.
خداوند پاسخ داد: فرزندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت نه حتي براي لحظه اي و من چنين نکردم.
هنگامي که در آن روزها، يک رد پا بر روي شن ديدي، من بودم که تو را به دوش کشيده بودم.

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته سیزدهم 

13- سنگ تراش

روزي سنگ تراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد مي شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو كرد مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر مي كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بازرگان.

مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي‌تر مي‌شدم. در همان لحظه او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت‌رواني نشسته بود همه مردم به او تعظيم مي‌كردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي‌آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.

پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد. كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و ان طرف هل داد.
 اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگ است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود. ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد مي‌شود. نگاهي به پايين انداخت و سنگ‌تراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است.

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته چهاردهم 

14- لعنت بر شیطان!

به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز.

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته دوازدهم 

12- حکمت خدا

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می‌نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره‌ها كلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: «خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟»

صبح روز بعد با صدای بوق كشتی‌ای كه به ساحل نزدیك می‌شد از خواب پرید.
كشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته یازدهم 

11- فقر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

 

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته دهم 

10- اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید

پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی" .دوستدار تو پدر". پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.

نتیجه اخلاقی: هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می‌توانید آن را انجام بدهید.

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته نهم 

9- شام آخر
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه‌تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه‌برداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیده‌ام. داوینچی با تعجب پرسید: کی؟ سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که دریک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم. (پائولو کوئیلو - برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم)

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته هشتم 

8- گدای نابینا
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم !!!
وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید!

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته هفتم 

7- عشق برای تمام عمر
پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!
نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته ششم 

6- آنچه از سوز آتش دل هر عاشق بر آید
پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلی‌ای که شاید یک روز تو هم بشینی.
کمی اونطرف‌تر پیرمرد نشسته بود روی صندلی‌ای که شاید تو یک روز بشینی. پسرک و دخترک حرف می‌زدن و پیرمرد نگاهشون می‌کرد گاهی هم به تکه عکسی که توی دستش بود چشم می‌دوخت و بغض می‌کرد. یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین طور سر جاش نشسته بود از رفتارشون مشخص بود که دیگه نمی‌خوان همدیگر رو ببینن.
پیرمرد در حالی که اشک می‌ریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست روی شونه‌اش گذاشت عکس را نشانش داد. پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها پیش ...
پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلی‌ای که پسرک نشسته بود و تو هم شاید روزی بشینی.

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته پنجم 

5- زندگي نوشيدن قهوه است
گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت‌هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس‌هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد.
استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند.
پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده‌ايد كه همگي قهوه خوري‌هاي گران‌قيمت و زيبا را برداشته‌ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده‌اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است.
سرچشمه همه مشكلات و استرس‌هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين‌ها را براي خود مي‌خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري‌هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي‌داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و … همان قهوه خوري‌هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي‌اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت .گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه‌خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي‌فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان‌ها پرت نشود … به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد.

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته چهارم 

4- کودک و خدا
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد: مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه؟
کودک گفت: اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم واينها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود. کودک ادامه داد: من چطور مي‌توانم بفهمم مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها نمي‌دانم.
خداوند گفت: فرشته تو زيباترين و شيرين‌ترين واژهايي را ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي‌خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: فراشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو يادخواهد داد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده‌ام که در زمين انسان‌هاي بدي هم زندگي مي‌کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. کودک با نگراني ادامه داد: من هميشه به اين دليل که ديگر نمي‌توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد گفت: فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
کودک مي‌دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سئوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني اورا ناجي صدا کني ...

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته سوم 

3- ایستگاه استجابت دعا
یک نفر دلش شکسته بود، توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود، منتتظر. ولی دعای او دیر کرده بود.
او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چهار راه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود. او نشست و باز هم نشست. روزها یکی یکی از کنار او گذشت روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود. هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود. با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی‌رسد؟
شاید این دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد، رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد. رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد. رفت پس چراغ چهار‌راه آسمان سبز شد. رفت و با صدای رفتنش کوچه‌های خاکی زمین جاده‌های کهکشان سبز شد. او از این طرف، دعا از آن طرف، در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند.  از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند. وای که چقدر حرف داشتند. برف‌ها کم کم آب می‌شود. شب ذره ذره آفتاب می‌شود.
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می‌شود...

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته دوم 

2- گنجشک و خدا
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

نکته هفته اول 

1- فرشته بیکار
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*
نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: هر هفته یک نکته |

روز کارگر گرامی یاد 

 

مسئول بهداشت حرفه اي شركت  

 

سلام علیکم

احتراماً همانـــگونه كه مستحضريد روز 11 ارديبهشت به عنــــــــوان "روز جهاني كار و كارگر" نامگذاري شده است و هر ساله در اين روز مقام و جايگاه كارگران ارج نهاده مي شود. لذا خواهشمند است در اين راستا اقدامات لازم از جمله نصب پلاكارد، تهيه تراكت، برگزاري جلسات با كارفرمايان جهت اشاره به اهميت سلامت نيروي كار و تأكيد ويژه بر اين امر در جلسه كميته حفاظت فني و بهداشت كار ارديبهشت ماه، معمول داشته، گزارش مستندي از فعاليتهاي انجام شده به اين مركز ارسال داريد.

 

دکتر محمد علي حيدريان

سرپرست مركز بهداشت شهرستان میبد

 

نوشته شده توسط رضا شریفی | لينک ثابت | موضوع: نامه های ابلاغی به صنایع |